تبلیغات
اعتیاد و عوارض آن - گفتگو با یک دختر معتاد و مبتلا به ایدز
اعتیاد و عوارض آن
اعتیاد بدترین بلای عالم

بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 21 اردیبهشت 1388
 بلای اعتیاد مرز جنسیت را شكسته است. متاسفانه سن اعتیاد در كشور به ‪ ۱۵‬سال رسیده و این بلیه به دخترها هم منتقل شده است.


گفتگو با یک دختر معتاد و مبتلا به ایدز

سایت كانون زنان ایرانی: "شیرین" ایدز و هپاتیت دارد اما تنها چیزی كه از ایدز می داند، كشنده بودنش است. در صحبت هایش دائماً از جبر محیط و خانواده می گوید. از محله و خانواده ای كه حتی اگر بخواهی، نمی توانی در آن سالم زندگی كنی. او مدام می گوید: خانم ! من مجبورم می فهمی! مجبورم كه این كارها را بكنم. شیرین 23 سال دارد و در خانواده ای زندگی می كند كه همه اعضای آن اعتیاد دارند. او نیز به خاطر فقر خانواده برای تهیه مواد به قول خودش مجبور است شبها یی در كنار مردانی بخوابد كه این مردان زنجیروار ثمرات ارتباط آن شب را در جامعه پخش می كنند.

-چند سالته؟
23 سالمه
- از پدرت بگو. چون شنیدم تازگی ها از زندان آزاد شده
الآن دو سه روزیه كه اومده
-از زندان آزاد شده یا اومده؟
دقیقاً خبر ندارم. چون اصلاً با هم حرف نمی زنیم .....
من الآن ازدواج كردم منتهی دارم طلاق می گیرم.
-كی ازدواج كردی؟
تقریباً 20 سالم بود.
-با كی؟
با یه پسر كه دو سال از خودم كوچكتره .
من با بابام رابطه خوبی ندارم. 20 سالم كه بود با پسره آشنا شدم با هم ازدواج كردیم. اونم معتاد بود. تو محله ی خزانه می نشستیم.
-یعنی اون معتاد بود و تو رو هم معتاد كرد؟
نه با هم می كشیدیم. من قبلاً هم با مواد مخدر آشنا بودم . من 15سالم بود كه به خاطر دعوایی كه با بابام كردم از خونه فرار كردم.
-سر چی دعوا كردین ؟
چیزای الكی. خودش معتاد به تریاك بود. هر روز دوستاشو به خونه می آورد و من از این بابت ناراحت بودم. او موقع مامانم مجبور بود بره سركار و منم سه تا بچه ها رو نگه می داشتم برای همین نتونستم تحمل كنم و با بابام دعوا كردم.
-مامانت چی كار می كرد؟
تو خونه های مردم كار می كرد.
-خب بعد؟
منم گذاشتم رفتم. همون موقع با پسری به اسم امید آشنا شدم. یكی دو سالی با اون بودم . تو این مدت چند باری از امید كتك خوردم سر این قضیه كه بهش اصرار می كردم می خوام معتاد بشم و اون نمی گذاشت.
-چرا دوست داشتی معتاد بشی مثلاً خودت به خاطر اعتیاد بابات خونه رو ترك كردی؟
چون امید رو دوستش داشتم. بهش می گفتم كه اینكارو نكن اما گوش نمی كرد. یه روزی با هم دعوا كردیم منو به زیر زمین برد، دست و پام را بست و بعد از یك ساعت خودش یه سرنگ هروئین رو توی همین دستم ( دست راستش) خالی كرد. من 48 ساعت تو حالت كما بودم از اون موقع از نشئگی خوشم اومد. موقعی كه به خونه برگشتم هیچی ازم نمونده بود پدرم منو خوابوند تا تركم بده، یه ماهی ترك كردم اما دوباره با یكی آشنا شدم به اسم قاسم.
اون برای ازدواج جلو اومد با هم ازدواج كردیم. دو هفته اول زندگی خوب بودیم بعداً دیدم كه اون خودش معتاده و شبا نشئه به خونه بر می گشت منم خودمو به دیونگی زدم و خودمو تیكه تیكه كردم.
-خراش دستت مال همون موقع است؟
آره خودمو با شیشه تیكه تیكه كردم. تمام دستامو، ایناها،ببین بدنمو هم تیكه تیكه كردم. چند شب پیش هم با خونواده ام دعوام شد و خودمو دوباره با شیشه زدم.
-اون موقع چه حسی بهت دست می ده كه چنین كاری می كنی؟
نمی دونم،شاید جنونه. الانم همین طوری ام. وقتی جنون بهم دست می ده دیگه نمی دونم چه كار می كنم.
-الان چی مصرف می كنی؟
الان .... سه روزه كه مصرف نكردم
-چی مصرف می كردی؟
هروئین. من ماده مصرفی ام فقط هروئینه .
-اونم از طریق تزریق؟
آره هروئین و تزریق می كنم ... وقتی جنون بهم دست می ده خودمو می زنم و دیگه كنترل از دستم می ره و دست خودم نیست.
-قضیه ات با قاسم رو می گفتی؟
هیچی. وقتی دیدم كه قاسم هم معتاده سعی كردم مثل اون بشم تا همین چند وقت پیش معتاد بودم.
تقریباً هفت ماه ترك كردم و دوباره شروع كردم. آخه من عاشق هروئینم. ولی الان توی این خونه (خونه پدر) نمی تونم مصرف كنم و مجبورم كه ترك كنم. الان سه روزه كه هیچی مصرف نكردم .
-شیرین! الان كه سه روزنرفتی سراغ هروئین چه اثراتی برتو داشته؟
بدنم و به خصوص پاهام درد می كنه. طاقت هیچی ندارم.
-عكس العمل مامان و بابات در مورد تركت چیه؟
می دونید من زیاد رابطه خوبی باهاشون ندارم. یعنی من الان از صبح تا حالا با هاشون حتی یك كلمه هم حرف نزدم. اما با خواهرم راحتم، اون منو درك می كنه.
الان من یه محیط آروم نیاز دارم. طاقت هیچی رو ندارم و كنترلم رو از دست دادم، دوست دارم سر یه كاری باشم و سرگرم باشه.
زخم زبون بابام و مامانم منو خیلی اذیت می كنه.
-چه جور زخم زبونی بهت می زنن؟
مثلاً یه هفته بعد از ازدواج من دختر خاله ام عروسی كرد. اون الان دو تا بچه داره و من بلا تكلیفم. می خوام طلاق بگیرم.
-چرا می خوای از قاسم طلاق بگیری؟
گذاشته رفته و نیستش. منم رفتم دادگاه طلاقم و بگیرم. معطل سه هزار تومانم،تا اسمش رو آگهی بدم و طلاق غیابی بگیرم.
-تا حالا با كیا دوست بودی؟ رابطه ات با پسرا چطور بوده؟
(ببخشید كه من پامو دراز می كنم چون پاهام به خاطر تزریق درد می كننن و هنوز رگهای پام از تزریق آخری باز نشده )
من از بچگی پسرونه بار اومدم. من ارتباطم با پسرا بهتره از دخترا بود. البته نه ارتباط جنسی ،یك ارتباط دوستانه بود.
-دوست پسری كه باهاش ارتباط جنسی داشته باشی چطور؟
چرا داشتم. با همون پسری كه باهاش دو سال بودم. با چند نفری هم تو این چند سال ارتباط داشتم.
-پول بهت می دادند؟
خانم! مواد آدمو به هزار راه می كشونه. زمان هایی كه باهاشون می رم هر دفعه چیزی حدود 10 تا 15 هزار تومانمی گیرم.
-آیا اون پسرا غریبه بودند؟
آره
-چطوری باهاشون آشنا می شدی؟
سوار ماشینشون می شدم
-در مورد صاحب جنسیت می گفتی. اون مجرده؟
مجرد بود اما دو ماهه كه ازدواج كرده
-بعد از ازدواجش با تو رابطه ای داشته؟
-از چی رنج می كشی ؟
با پدرم غریبه ام. یه موقع هایی انقدر دوست دارم باهاش درد دل كنم،سر مو رو شونه هاش بذارم و بغلش كنم. (پشت سرهم سیگار می كشد) الانم كه این سه روزی كه مواد مصرف نمی كنم خیلی دل نازك شدم. یعنی من آدمی بودم كه اگر سری جلوم بریده می شد آخ نمی گفتم اما الان با كوچك ترین حرف و كوچك ترین اخم سریع اشكم در میاد.
به هر حال هیچ رابطه ای بین من وخونوادم نیست. مثلاً اگر من شب خونه نیام بهم نمی گن كه كجا بودی. چی كار می كنی واز كجا خرجی می آری.
-مامانت چی؟ معتاده؟
آره اون هم تریاك می كشه .
-خواهرت چی؟
اونم یه ساله كه معتاد شده.
-نظرت راجع به ایدز چیه؟
آدمی كه تو خط مواد بیفته همه چیز واسش بی مفهوم می شه. فقط می دونم كه یه بیماری كشنده ست.
-برخورد مردم تو خیابون باهات چه جوریه؟
اگه می فهمیدند بهم می گفتند معتاد كثیف!
-تو چی می گفتی؟
اگر تو عالم نئشگی و خماری بودم كه اصلاً نای جواب دادن نداشتم.
-تو گفتی كه ایدز كشندست آیا راههای انتقالشو هم می دونی؟
نه اصلاً از ایدز نمی ترسم. یه آدم معتاد پیه همه چی را به تنش می ماله و من مالیدم. اعتیاد یه عشق بلاعوضه . اما الان به جایی رسیدم كه دوست دارم بزارمش كنار.
-دوست داری بذاری كنار؟
خیلی
-پس اون طعم خوبی كه ازش تو دهنت مونده رو چی كار می كنی؟
نه میدونی. دوستش دارم. یعنی من عاشق موادم ولی خوب می دونم كه دیگه واسه من نیست . مثل اینه كه خاطرخواه یه پسری بشی و پسره ازدواج كنه . خب اون دیگه مال تو نیست. اون رفته سر خونه زندگیش. اعتیادم اینطوره. من یه مدت با مواد ازدواج كردم و احساسم الان اینه كه مواد ازدواج دیگه ای كرده و رفته.
تا حالا زندگی برام هیچ مفهومی نداشت اما تو این چند روز یه جوری ام. من تا حالا پارك نمی رفتم ولی الان وقتی پارك می رم احساس می كنم كه سبزه ها دارن با من حرف می زنند.
-چرا این احساس رو داری؟
چون مواد مصرف نمی كنم. چون احساس سلامت می كنم. احساس می كنم كه منم می تونم زندگی كنم و فقط یه خورده اراده می خواد. آخرشو بهت بگم كه واقعاً عاشق زندگی ام. من تو زندگیم همه چیزرا باختم. من شاید بچگی ام رو باختم. شاید اون چیزایی كه احتیاج داشتم،از دست دادم ولی حالا كه پاكم واقعاً احساس خاصی دارم. احساس می كنم آسمونی كه آبی قشنگه، سبزه ها قشنگند
( گریه می كند .) دوست ندارم وقتی گریه من را می بینی دلت به حالم بسوزه.
-نه اصلاً اینطور نیست!
من تا وقتی كه مصرف می كردم هیچی برام ارزش نداشت و زندگیم توی مواد خلاصه می شد ولی الان احساسم اینه كه زندگی خیلی قشنگه و من باید زندگی كنم.
-تلخ ترین خاطره زندگیت چیه؟
روزی كه امید بهم تزریق كرد و 48 ساعت دركما بودم.
-شوهر اولیت؟
شوهر كه نبود؛ رفیق بود. باهام پا بود. در اون 48 ساعت فقط دو نفر داشتند منو ماساژ می دادند تا كمرم صاف بشه.
-الان كه نگاهت به دنیا عوض شده دوست داری چی كار كنی؟
اون موقع كه درس می خوندم دوست داشتم دامپزشك بشم. تا پنجم ابتدایی فقط خوندم.من به حیونا علاقه خاصی داشتم. یه یاكریم داشتم پر زد و رفت. از اولش من با تیپ پسرونه جور بودم. دوست داری كه از تیپ پسرونه ام بهت بگم....
-آره حتماً!
من 14 ساله بودم، دوست نداشتم دختر باشم دوست داشتم پسر باشم.
-چرا؟
احساس می كردم پسرا آزاد ترند. پسرا راحت ترند. همیشه تیپ اسپورت می زدم. قبلاً اینجا ( میدان شوش ) نمی نشستیم. میدون توحید بودیم. خودم موتور داشتم و موتور سواری بلدم. هر كاری پسرا بلد بودند منم بلد بودم.چون من با پسرا بزرگ شدم. من 14 سالم كه بود با امید ، دوست پسرم ، موتور سواری می كردم. تا اینكه بابام تصادف كرد مجبور شدیم از میدون توحید، اینجا بیائیم. این طرف كه بابام اعصابش خورد بود معتاد شد. هرروز خونه ی ما پر از آدمهای معتاد می شد. یه روز این خونه خالی نمی شد. جوری شده بود كه همه محل می گفتند كه اصغر(بابام) برای زن و دختراش آدم تو خونه می آره. منم سر این قضیه با او دعوا كردم و تو گوش هم زدیم. بعد از خونه رفتم. كلاً 3 سال از خونه جدا شدم و پیش امید بودم.
-امید خونه داشت؟
آره
-كجا؟
سمت بازار، پامنار. یه خونه ای بود كه بهش حیاط بزرگ می گفتند. توی این حیاط همه ، مردهای مجرد بودند و دور حیاط توی هراتاق زندگی می كردند.
-تو بین این همه مرد تنها بودی؟
من اونجا زن نبودم. تیپ پسرونه می زدم. موهام رو آلمانی می زدم.
-هیچ كس نفهمید كه تو دختری؟
نه حتی یه بار مامورا تو خونه ریختند. یكی از مامورا دستشو رو شونه من گذاشت و بازم فكر كرد كه پسرم.
-توی اون سه سال با امید زندگیت چطور بود؟
هیچی روزا با موتور امید می رفتیم كیف قاپی. یه بار ساعت 2 نصف شب حوالی منیریه و سمت كلانتری احساس كردم كه مامور دنبالم اند. یه موتوری رو نگه داشتم تا من را از اونجا دور كنه نامرد منو یه راست برد دم كلانتری منیریه . می خواستم كه فرار كنم با یه پراید تصادف كردم منو بیمارستان بردند. دكتر مونده بود كه من واقعاً دخترم یا پسرم. اون موقع فك و دندونام شكست.
-چی شد كه با امید قطع رابطه كردی؟
به روزی رسیده بودم كه مصرفم بالا رفته بود یه گرم هروئین مصرف می كردم و روزی 5 تا بسته هم قرص دیازپام و لورازپام می خوردم و رو ابرها بودم.
-اون سه سال فقط با امید بودی؟
آره چون باهاش قصد ازدواج داشتم.
-درمورد پسرونه لباس پوشیدنت امید باهات مشكل نداشت؟
نه! چون همه اعضای خونه، مرد بودند و من مجبوربودم.
-بزرگترین دزدی هاتان در ان زمان چی بود؟
در حد همون كیف قاپی بود. هنوز به چیزهای بزرگ نرسیده بود. من یه سیبی بودم كه كرم تمام محتویاتش رو خورده بود. هر وقت تو ترك بودم احساس خوبی داشتم. الانم می خوام احساسمو بهت بگم.چند وقت پیش كه تو پارك با حالت خماری افتاده بودم احساس می كردم ستاره ها دارن با من حرف می زنند. الان فهمیدم كه مواد همه چیز منو خراب كرد. یه زمانی پدرم بهم می گفت كه تو خدای روی زمینی. ولی الان چشم دیدن همدیگر رو نداریم.در روز دو كلمه با هم حرف نمی زنیم.
الان به این نتیجه رسیدم كه من،شیرین، می تونم خوب زندگی كنم اما متاسفانه ما الان یه جایی داریم زندگی می كنیم كه محكوم به فنا هستیم. تو همسایگی ما عمه ام مواد فروشه. من به شوخی یك روز به شوهر عمه ام گفتم كه به من مواد بده و اونم قبول كرد در حالی كه من فقط می خواستم امتحانش كنم. شاید همین شوخی باعث می شد من دوباره برگردم. اگر من تو این محیط نباشم دیگه توی مواد نخواهم بود اما وقتی پامو توی این محل می ذارم فقط از خدا كمك می خوام . تو این محله از بچه تا بزرگ یه آدم سالم نمی تونی پیدا كنی. اینو صادقانه می گم كه من عاشق زندگی ام. برام دعا كن كه دیگه سمت مواد نرم.




طبقه بندی: اعتیاد،  ایمیل های خوانندگان، 
ارسال توسط نبما جوزدانی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بنظر شما بزرگترین مشکل جوانان امروز چیه؟








پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار